تحریریه

در ستایش غم

به اشتراک بگذارید

 یک  شوخی می‌کردیم با «الهی غم آخرت باشد» که یعنی نفر بعدی که می میرد من باشم و دیگر غم نبینم؟ جمله را عوض کردیم. گفتیم «الهی داغ نبینی». این یکی درست تر بود. آدمی زاد شاید در طول زندگیش خیلی ها را از دست بدهد، غمگین شود و رنج بکشد، اما داغ نبیند.شاید هم مرگ هیچ عزیزی را تجربه نکند، اما رفتنِ کسی داغ شود و بر دلش بنشیند.

داغ که می دانی چیست؟ علامت رو می گرفتند توی آتش، سرخ و آتشین که می شد، می نشاندند روی بازو، یا هرجا. در داشت؟ بله داشت. اما یک ساعت. یک شب. یک هفته. بعدش خلاص. جایش ولی همیشه می ماند. این همیشه چه آدم را می ترساند!

 همیشه. این است که گفتیم الهی داغ نبینی. که تمام عمر، جلو چشمت نباشد علامتِ نبودن یکی. همان که حافظ می‌گوید «دارم من از فراقش در دیده صد علامت» شاید.

 وقتی شما تجربه سوگ – مرگ، جدایی، هجرت یا فقدان - را از سر می گذرانید، پس از مدتی - کم یا زیاد - دردش التیام می یابد، زخمش خوب می‌شود و خاطراتش کمرنگ، و حتی گاهی فراموش. زیرا رو هم مثل بدن توانایی ترمیم خود را دارد. می‌تواند سلول‌های تازه‌ای بسازد و تکه های شکسته و پاره خود را دوباره به هم پیوند دهد. اما به هر تجربه، اتفاقی افتاده است که قابل برگشت نیست. مثل کسی که یکبار در دره سقوط کرده، یا در خیابان قربانی حمله و تجاوز شده، یا سیل و طوفان و زلزله سرپناهش را ویران کرده است. کسی که یک بار - و حتی فقط یک بار - بی اعتبار بودنِ وضعیت موجود را تجربه کرده است. کسی که یک بار – و حتی  فقط یک بار -  با خیال راحت به دیواری تکیه داده و آن دیوار فرو ریخته و پشتش را خالی کرده است.

تجربه سوگ، یک لایه نامرئی - اما محسوس و واقعی - به روی همه چیزِ دنیای آدم می‌کشد. مثل لاک بی رنگ. مثل ورنیِ روی جلد. مثل ورق های بین صفحات مصحف شریف. مثل سلفون روی غذا. مثل شیشه شفاف تمام قدی که در فرودگاه، بین ما و مسافران کشیده شده است .مثل چیزی که انگار نیست، اما هست. ما می‌دانیم که هست؛ و این، ما را همیشه اندکی غمگین می کند. اندکی اما همیشه.

و ما می‌دانیم که هرگز، هیچ وقت، به تمامی شاد نخواهیم بود. که هرگاه دست مان را پیش آوریم تو شادی را لمس کنیم - حتی از نزدیک، حتی در آغوشش هم که باشیم - انگشتانمان لایه ای نامریی از غم را لمس خواهد کرد.

ورونیکایِ زندگی دوگانه؛ ورونیکا - ساخته شادروان کیشلوفسکی - دارد در آغوش معشوقش به پهنای صورت اشک می ریزد. چرا؟ او وجود ورونیکی دیگر را در جهان احساس می‌کند، بی آن که او را بشناسد. من اما آن ورونیکِ دیگر را می شناسم: غم. یکی از همین روزها، در فاصله‌ی نادیدنیِ بین دو فنجان به لب بردنِ بی هوا، با طعم قهوه و قهقهه بر سر میزِ بی خیالیِ عصرگاهی در جمعِ یارانِ دلشاد، یا در دود بازیگوش سیگار، آمیخته با فکر هم آغوشی، یا لابه لای دونتِ سرخوش که در رخوت شامگاهِ یک روز تعطیل، جست وخیز کنان از پی هم می آیند تا به گوش برسند، وقتی هیچ بهانه ای توی دنیا پیدا نمیکنی برای ناخوشی، غم تو را می جوید، یک صندلی پیش می کشد و از پشت دست بر شانه ات می گذارد. همچون کالبدی نامرئی، اما ذی روح و ذی نفس. تا باور کنی که غم، صفت و حالتِ افعال و احوال ما نیست. یک مخلوق مستقل است در جهان. که بیرون از ما زندگی می کند، راه می رود، چرخ می زند و پرواز می کند. هرچند، کمتر از ما حرف می زند. در سکوت، خودش را می سُراند توی لحظه هایمان.

ما گمان می کنیم - به خطا – که چون تنهاییم یا دلواپسیم یا شکست خورده ایم یا کسی را از دست داده‌ایم، غمگینیم. در حالی که این ها تنها بهانه‌ای است تا حضور غم را به روی خودمان بیاوریم. ظرفی است تا غم خود را در آن بریزد و شکل بگیرد. وگرنه غم همیشه بوده، هست - هم چون غباری نادیدنی بر روی اشیا، آدمها، هوا، همه چیز – و حتی اگر به خیال خود قالش بگذاریم، خودش ما را پیدا خواهد کرد.

در فقره تنهایی، باید دریابیم که تنهایی یک جور کیفیت است. یک واقعیتِ مستقل. داشتنِ همسر یا هم خانه یا هم خواب یا همسفر، داشتنِ دوست حتی، این کیفیت را تغییر نمیدهد. خوب است - می‌تواند باشد - که آدم کسی یا کسانی را در زندگی داشته باشند، ولی داشتن شان پاسخ مسئله تنهایی نیست. برای کسی که تنهاست - یعنی کیفیتِ زندگی‌اش با تنهایی تعریف می شود - تنها بودن نتیجه عدم یا فقدان نیست. نداشتنِ همسر یا از دست دادنِ دوست نیست که باعث تنهایی اش می شود. تنهایی به خودیِ خود و مستقل از هر واقعیت دیگری در زندگی او جاری است. انتظار داشتن از همسر/هم خانه/هم خواب/همسفر، از دوست، که جای خالی چیزی را پر کند که جای نبودنِ او نیست، اگر آزار دهنده و ناامید کننده هم نباشد، دست‌کم انتظاری بیهوده است.

و این خوب است؟ نمی دانم. مسئله کیفیت، جواب درستی ندارد به گمانم. اما می‌دانم که دانستن اش ضروری است. برای آن که خودمان را و دیگرانِ زندگی مان را آزار ندهیم، ضروری است بدانیم که تنهایم. که بر تنهایمان اشراف داشته باشیم. که تنهایی مان را به عنوان یک موجود مستقل به رسمیت بشناسیم. ضروری است که با تنهایی مان آشنا شویم. معاشرت کنیم حتی. همان‌قدر که بودنش گاهی کلافه مان می کند، گاهی هم حضورش را محترم بشماریم و نیز، آن را به غم نسبت ندهیم.

 آیا این تنها دریافتی شاعران از غم است؟ گمان نکنم. شاید اگر غم را به رسمیت بشناسیم و با حقیقت حضورش کنار بیاییم، بار رنجمان را جور دیگر باید به دوش بکشیم. زخم هایمان را جور دیگر تیمار کنیم. حتی جور دیگر شاد باشیم، شادی کنیم. آن ورونیکِ دیگر - به زعم من - غم است. حقیقتِ بودِ انسان

زیرا مادام که انسان هست، غم هست. بودن، یعنی ضرورت وجودِ غم. و غم، نشانه بودن. گمانم بتوانیم آن ورونیک دیگرمان را پیدا کنیم، با اندکی مکث در چشمانش خیره شویم، لبخند بزنیم، چهره اش را به خاطر بسپاریم، برایش سری تکان دهیم، و بگذریم.

غم نه یک اتفاق زمانی یا حالت انسانی است؛ که موجودی است جاندار که نفس می کشد و در کنار ما زندگی میکند. آنگاه که خسته از روزمرگی بر صندلی اتوبوس نشسته ایم، یا در کنار محبوب آرمیده ایم، یا در جمع شادِ همراهانِ یک دل رها شده ایم، یا پس از سرخوشی و سرمستی  میهمانی شبانه، پای ظرفشویی ایستاده ایم و بشقاب و لیوان ها را به کف آغشته ایم و شادمان، آهنگی را زمزمه می کنیم، غم می آید، آرام روی صندلی، لبه تخت، روی زمین، یا پشت میز آشپزخانه می نشیند، با شکیبی وصف ناشدنی به ما خیره می شود و آنقدر منتظر می ماند تا تیزیِ حضورش از حبابِ نازکِ انکارِ ما بگذرد.آنگاه، به آرامی برای هردویمان چای می ریزد و سیگاری روشن می کند. ما نمی‌خواهیم سهمی به غم بدهیم. با خودمان فکر می کنیم مگر چقدر در زندگیمان زمان داریم که سهمی از آن را به غم ببخشیم؟فکر می‌کنیم که نباید. نباید به غم اجازه بدهیم که پیش بیاید و این گونه به ما نزدیک شود؛ هر لحظه، هرجا، بی‌محابا. اما هیچ کس به اندازه غم، سهم خودش را - به تمامی - از زندگی ما طلب نکرده است.

کریستین بوبن به ما می‌گوید: «در عمق هر زندگی، چیزی دهشت بار، سنگین، سخت و گسل وجود دارد. چیزی مانند رسوب، سرب، لکه. رسوبِ غم سربِ غم، لکهِ غم. همه ما کمابیش به غم مبتلا هستیم، کمابیش. شادی، کمیاب ترین ماده در این دنیا است».

اما من با خودم می اندیشم که کاش شادی را در نیندازیم باغم. شادی، عدم غم نیست. شادی، کنار آمدن با غم است. دعوت کردن رسمی است از غم که بیاید با ما، باشند با ما، خودمانی شود، معاشرت کند. معرفی اش کنیم به دوستانمان: «دوستان غمِ من؛ غم ِ من دوستان». و بعد موسیقی گوش کنیم، بگوییم، برقصیم، بخندیم و بنوشیم به سلامتی غم؛ این وفادارِ همیشگی. بعد ببریمش به خانه. بیاید با ما خیره شود در آینه، بخندد و مسواک بزند. برود جایش را بیاندازد، آرام و نجیب شب بخیر بگوید. صبح که چشم باز میکنیم، یادمان بیاید تنها نیستیم و لبخند بزنیم. چون غم - و تنها غم - است که ما را تنها نمی گذارد.

 دیدی که مرا هیچکسی یاد نکرد

 جز غم؟

 که هزار آفرین بر غم باد!

 مولانا می گوید انگار.

بر گرفته از کتاب« دال دوست داشتن»

غم مرگ سوگ مولانا حافظ

دیدگاه
اگر دیدگاهی نسبت این مطلب دارید عنوان کنید
Image Description
نگین
1399/5/15
زان دم که شدیم آشنای غم تو

بیگانه زخویشم از جفای غم تو

با عشق تو عهد ما چو محکم بودست

کردیم جهان و جان فدای غم تو
                        
Image Description
علی
1399/5/15
ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان
جان به غم‌هایش سپردم نیست آرامم هنوز

                                        

مطالب بعدی